دوست داشتنیِ دور!

پدرام افشار

سال۱۳۸۵ بود،حوالی مهرماه.برای اولین باربود که به آن آموزشگاه می رفتیم. بچه ها به آن می گفتند (قله فتح) نشده !

بچه های خوبی داشت . از راهنمایی شروع کردیم. اولین کلاس هم کلاس شماره ۵ بود. در آن کلاس پوریا گنجی ودوستانش بودند و از همه هم شلوغتر و باصفا تر سهیل احمدی واز همه آرام تر محمد جواد درویشی نژاد. آن سالها کلاس دوم راهنمایی بودند. بعد نوبت به کلاس شماره ۳ بود بچه های این کلاس ویژه و خاصتر بودند. از امیرحسین کولائیان تا هخامنش توکلیان و رضا عباسی و ... خیلی های دیگر و مخصوصا پسر مهربان و دوست داشتنی فعال آن کلاس که درست نشسته بود ردیف جلو . با آن تیشرت قرمز رنگ و هنوز سوال ها و نکته های من تمام نشده همیشه حرفی برای گفتن داشت. آن قدر هم تو دل برو بود که از کل کلاس بیشتر توی دل ما بنشیند. وقتی اسمش را پرسیدم با یک ادب نوجوانانه و صمیمی گلویی صاف کرد و گفت : آقا اجازه ، پدرام افشار هستم.هنوز هم فیلم آن کلاس نخست را وقتی تماشا می کنم چیزی شبیه بغض گلویم را می فشارد. موضوع بحث آن روز هم قیمت انسان بود.

اردیبهشت سال ۸۵ با یک جمع ۲۵ نفری از همون مدرسه رفتیم خدمت آقا. عجب دیداری بود. بهرنگ گنجی ،امیر رضا زارع ،محمد جواد درویشی نژاد و ... هم بودند. خودش مبدا تحول شده بود تا بچه های آن مدرسه را راه بیاندازد.

تابستان۸۶ پدرام سال سومش را تمام کرده بود.او حالا شده بود مجری یک همایش ملی. چقدر هم مورد توجه قرار گرفت و تشویق شد.  پسرک دوست داشتنی و همیشه نمره بیست بگیر قصه ما همان سال ۱۳ آبان دوباره محضر آقا رسید.با آن کلاه لبه دار کرم رنگی که بر سر داشت و در مسیر از توی اتوبوس فقط به منظره های بیرون نگاه می کرد. وقتی کنارش نشستم نور درونش را احساس کردم و عزم تسخیر قله هایش را که در چشمان زیبایش موج می زد.محرم همان سال برف سنگینی گرفته بود ولی باعث نشد هیات انصار المهدی شون تعطیل بشه . همه بچه های مدرسه و معلما هم دعوت بودند. پدرام آن روز شده بود مجری برنامه.عجب اجرای زیبایی هم انجام داد.

تابستان ۱۳۹۱ از روز اول تقریبا ۵ سال گذشته و حالا نام پدرام افشار را تلویزیون برایم می خواند.پدرام افشار، رتبه ۴ کنکور سراسری علوم تجربی از ساری !

و همه خاطراتش جلوی چشمم زنده می شود.

پدرام افشار همان پدرام دوست داشتنی آموزشگاه شهید بهشتی ساری برای من بوده و هست و خواهد بود.به امید موفقیت بیشتر دکتر پدرام افشار!



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 | 14:16 | نویسنده : محمد علی رضاپور |
دریغ از یک اپسیلون تحول !

بهانه ای که دنبالم می گردد تویی .راستش این اولین بهانه ای نیست که من دنبالش نمی گردم ، راستش اگر می فهمیدم دنبال غیر از آن نمی رفتم ، راستش ما راستش را نمی گوئیم ، آخه ما که نخوابیدیم ، خودمان را به خواب زده ایم، راستش از اولش سر لجبازی داشتیم ، روی ناسازگاری ، و نُت ما همیشه روی ساز مخالف کوک بود. از همان اولش سختم بود برای تو بلند شوم و بنشینم اما برای هرکس غیر از تو می گرخیدم و می جستم و شصت تیر آماده بودم ، بهانه نمی خواست یک وقت جمال ، یک وقت جلال و یک وقت حب این طرف و آن طرف ، اما برای تو که چشمه همه اینهایی وقت نداریم !

جرا اصلا رهایم نمی کنی ؟ مگر من به چه درد تو می خورم آهای صاحب خانه جان ! مهمانی که جز شکستن نمکدان کاری را نیاموخته است ! این همه فرصت و این همه سفره ، این همه هلال قشنگ در ابتدای ماههای ناز و قشنگت طلوع می کند و فربه می شوند وباز از بی توجهی ما همان هلال بازمی گردند. ماههایت مرا یاد دوی امدادی می اندازند ، و من ایستاده ام و ماهها از من رد میشوند و دریغ از سانتی متری تحول !

چرا اینهمه ناز مرا می کشی ؟ رجب را که دیدی مثل بازی های کودکانه کلاغ پر ، رجب پر!

این روزها که رجب به خانه شعبان رسید و ازآن هم رد شد حالا وسط شب های قدر است و من هنوز در سر بالایی تردید خودم و خودت گریپاژ کرده و آب روغن عقل و عشقم قاطی شده است! گویی این شب قدر هم مثل 2۶ تا شب قدری که بر من گذشت اصلا نیامده بود ، دریغ از یک اپسیلون تحول!

کجایم می بری ، رمضان؟ من را می خواهی تا کجا ببری ؟ باشد مرا ببر ، من که خودم نمی کشم بیایم ، اصلا بیا و بگو مرا بکشند و کشان کشان وارد شب های باقی مانده قدرم کنند ، دریغ از یک میلیمتر اشتیاق تحول!

سربار بودن مفهومی است که مدتهاست با آن خو گرفته ام ...

یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحنا منه و رحمه اعطنی ...

واسمع ندایی اذا نادیتک .... و قد حربت الیک ....

الهی لا تعذبنی بعقوبتک ...

مــــــــــــــولای
اذا رایت ذنوبی فزعت
و اذا رایت کرمک طمعت

می دانم که می دانی که می گویند "مال بد بیخ ریش صاحبش " ، آخرش هم آویزان خودت هستیم صاحب خانه جان.



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 | 11:31 | نویسنده : محمد علی رضاپور |
 

 وقتی زیر قرآن قایم می شویم !

چقدر شب شلوغ شده مثل شهری که شلوغ شده است و چقدر آدم زیر قرآن پناه گرفته اند.  آخر تو که خودت پناه عالمی شاید این آدمها زیر انشقاق و انفطار و انشراح و علق و فلق و لم یلد و لم یولد پنهان شده اند تا تو آنها را نبینی ؟ رودرو نشدن این آدمها بی علت نیست که خودت خوب می دانی بدهکار اگر صاحب طلب را در حالی ببیند که مدتهاست قسط بدهی هایش عقب افتاده باید هم به دنبال پناهگاه بگردد. غافل از اینکه تو هر صدایی را با یک فرکانس می شنوی و صاحب صدا را خوب می شناسی آخرش هم مال بد بیخ در خانه صاحبش آویزان است. می دانم چند بار جلوی چشم ملائک را گرفتی تا خطاهایمان را فقط خودت ببینی و از ما هم دریغ از یک اپسیلون حیا .

می دانم امشب هم که امشب است و شب قدر باز هم این تویی که برای بردنم هبوط کرده ای والا من همان شکسته بالی هستم که توان عروج نداشت به قول خوبها الهی و ربی و سیدی و مولای ! قربان معرفتت نکند کاسه ی گداییم را خالی به خانه برگردانم که اگر این باشد جواب خودم را که امشب در خانه جایش گذاشتم چه بدهم امشب خودم را جا گذاشتم و با دلم آمده ام تو می گویی دست خالی برگردم تا باز هم او و آن نفس پر رو بگویند پس کجاست رحمت و کرامت آن خدای بخشنده که می گفتی ؟

اما خدا جان می دانم که سوختن حق کودکانه های جان من است که خود به آتش نزدیک شدم اما انصافا نگاه کن این دست مرا ببین بیش از پوستی و استخوانی است ؟  آخر تو به این بزرگی و کریمی با من ضعیف و فقیر چه جنگی داری. مردومردانه خدا جان این بدن چه چیزی دارد که می خواهی بسوزانی؟!

دلم می خواد این شب قدر صدات کنم: خدا خدا ،خودم شنیدم صداتو، میگشتی دنبال گدا



تاريخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 | 12:49 | نویسنده : محمد علی رضاپور |

نشانه های قحطی در ایران !

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،
اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود
شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.

تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود
و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم.
سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.

صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت!
صف های كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد

خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب

جیره بندی روغن، برنج و پودر لباسشویی ...
نبود پتو در بازار ، تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت
.
و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود
همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...
اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد

یادم هست با تمام سختی ها وقتی وانت برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد
بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود
.
.همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود،
خب درد هم بود...

و اما امروز
امروز فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.
از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا
موبایل و تبلت و ...
داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا و البته

بستنی با روكش طلا !
.
و حال ، این تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت
از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.
مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید!
مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!
.
.
.
متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، فخر فروشی و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است ...!!

و بعضی چیزها را هم
بهتره نگیم

قحطی امروز که در این روزگاران آن را به وضوح لمس می کنیم :
قحطى ایمان است
قحطی اخلاق است

قحطی عشق و محبت است
قحطی انسانیت است



تاريخ : سه شنبه سوم مرداد 1391 | 15:26 | نویسنده : محمد علی رضاپور |

مرد که گریه نمی‌کند!

مگر ندیده‌ای فعالان حقوق بشر را
همان‌ها که آتش به خانه‌ات زده‌اند
و دست به ناموست…
مگر نمی‌بینی چگونه سر خود را بالا گرفته‌اند
و در برابر میلیون‌ها مخاطب
به دوربین لبخند می‌زنند
و جایزه‌ی صلح به هم هدیه می‌دهند!

مرد که گریه نمی‌کند!

مرد همیشه می‌خندد
همین «دالایی لاما»
وقتی داشت برای کباب کردن کودکان تو
پای میز خوک بریان و شراب سرخ
نامه‌های سیاه را در برابر چک‌های سفیدِ کاخ سفید
-که بوی نفت و الماس می‌دادند-
امضا می‌کرد،
به دوربین لبخند می‌زد…

و زن هم…!

زن هم گریه نمی‌کند!
درست مثل «آنگ سان سوچی»
درحالی‌که کنار «هیلاری کلینتون»
به دوربین لبخند می‌زد
بو می‌کشید عطر دموکراسی مخلوط با گوشت کباب شده‌ی انسان را…
و بعد از آن‌که جایزه‌ی صلح نوبل را
با خود به خانه‌اش در «روهینگیا»ی آبا و اجدادی‌اش برد
پس از لبخندی به مجسمه‌ی بودا
آن‌ها را کنار هم گذاشت
و آسوده خوابید
در هوایی که بوی حقوق بشر می‌داد!

مرد که گریه نمی‌کند!

مرد جان می‌دهد
وقتی با پیکرهای نیمه‌جان دخترانش
سوار بر قایقی شکسته
راه اقیانوس را در پیش می‌گیرد
وقتی در آخرین نگاه همسرش
تنها شعله‌هایی را می‌بیند
که بر خاکستر روحش آتش می‌زنند
وقتی هیچ‌کاری از دستان بسته‌اش
در کوره‌های آدم‌سوزی آمریکایی برنمی‌آید
وقتی در بغض فریادشده در گلویش
تنها صدای مظلومیت خویش را می‌شنود…

مرد که گریه نمی‌کند…



تاريخ : سه شنبه سوم مرداد 1391 | 11:32 | نویسنده : محمد علی رضاپور |