بی مقدمه ی بی مقدمه
جایی خونده بودم:
گنجشکی برسر جنازه گربه ای میگریست، که خدایا اکنون با اینهمه زندگی چه کنم
حکایت ما آدمهاست ...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:50 توسط محمد علی رضاپور
|